محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6291
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نوزده هزار دينار اشاره كرد كه از وى در بارهء آن رقعه گرفتم . گويد : پس از آن ابو نوح ، عيسى بن ابراهيم ، را پيش خواندم و به او نيز چنان گفتم كه با احمد گفته بودم و بر آن افزودم كه با وجود اين تو بر دين خويش ، نصرانيت ، مانده اى و به كينه جويى از اسلام ، بر ناموس زنان مسلمان دست يافته اى . دليلى گوياتر از اين نيست كه هنوز كسانى از زن و فرزند در خانهء تو بر نصرانيت ماندهاند و هر كه پيمانش بدين گونه باشد خونش مباح است . گويد : اما چيزى به گردن نگرفت و ضعف و تنگدستى وانمود . گويد : حسن بن مخلد را نيز بياوردند و چون با وى سخن كردم مردى زبون و سست بود . گويد : وى را از آنچه وانموده بود به سختى سرزنش كردم و گفتم : « هر كه وقتى بر اسبان شهارى مىرود مربيان اسب پيش روى دارد و به مرتبت تو باشد و آن خواهد كه تو خواسته بودى فروهشته و زبون و زن خوى و سست نباشد . » گويد : همچنان با وى سخن كردم تا رقعه اى نوشت در بارهء جواهرى كه سى و - چند هزار دينار بها داشت . گويد : سپس همه را به جاى خويش بردند و من برفتم . گفتگوى حسن بن سليمان دوشابى آخرين گفتگويى بود كه با ايشان بود و به روزگار مهتدى ، تا آنجا كه شنيدهام جز آن گفتگويى با آنها نبود . وقتى روز پنجشنبه شد ، سه روز مانده از ماه رمضان ، احمد بن اسرائيل و ابو نوح عيسى بن ابراهيم ، را به باب العالمه بردند . صالح بن وصيف آنها را در خانه خلافت نشانيد ( 398 و حماد بن محمد را به تازيانه تازيانه زدنشان گماشت . پس احمد بن اسرائيل را بپاداشت و به حماد مىگفت : « محكم بزن . » هر جلادى دو تازيانه به او مىزد و به يكسو مىرفت تا پانصد تازيانه به او زدند . پس از آن ابو نوح را نيز به پا داشتند كه پانصد تازيانه به او زدند ، زدن كشنده . سپس آنها را بر استر سقايان ببردند ،